تبليغاتX
...

...

آخرین پست وبلاگ

بی خیال بابا

خسته شدم

از همه یاونایی که توقع داشتم توی پیدا کردن اسم جدید کمکم کنن چیزی ندیدم اما خوب با راهنمایی جاوید وبلاگ جدیدم اینه..هنوز خالیه اما انشاا.. درست میشه

یا علی

http://se-nogh-te.blogfa.com/

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 1:20  توسط مرداب...(مرتضی حیدری)  | 

...... . . .

خوش به حال ماهیا که دل کوچیکشون جایی واسه عشقای بزرگ نداره

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 3:22  توسط مرداب...(مرتضی حیدری) 

....

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی برآنند کاین مرغ زیبا کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قوئی به صحرا بمیرد
چو روزی به آغوش دریا برامد شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش بگشا که میخواهد این قوی زیبا بمیرد
+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 3:22  توسط مرداب...(مرتضی حیدری) 

محبوبم اشکهایت را پاک کن زیرا عشقی که چشمان ما را گشوده و ما را خادم خویش ساخته موهبت صبوری و شکیبایی را نیز به ما ارزانی می دارد.
اشکهایت را پاک کن و آرام بگیر زیرا ما با عشق میثاق بسته ایم و برای آن عشق است که رنج نداری، تلخی بینوایی و درد جدایی را تاب می آوریم.

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 3:20  توسط مرداب...(مرتضی حیدری) 

...

پنج وارونه چه معنا دارد؟

خواهر کوچکم این را پرسید, من به او خندیدم .
کمی آزرده و حیرت زده گفت : " روی دیوار و درختان دیدم ".
باز هم خندیدم
گفت : دیروز خودم دیدم , مهران پسر همسایه , پنج وارونه به مینا می داد!
آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید.
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم :
بعدها که غم سقف کوتاه دلت را خم کرد , بی گمان می فهمی , پنج وارنه چه معنا دارد .
+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 3:19  توسط مرداب...(مرتضی حیدری) 

کاش میشد صدای پاهات بپیچه تو گوش دالون......

یه اسم برای وب جدیدم میخوام

نمیدونم کی راش بندازم اما کمکتون توی انتخاب اسمش راه اندازیش رو جلو میندازه

میدونم با خصوصیاتی که از من سراغ دارید و با آشنایی جزئی که از من دارید یه اسم خوب برام انتخاب میکنید

تا بعد

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 23:12  توسط مرداب...(مرتضی حیدری)  | 

همیشه زندگی رو بی بهانه میخواستم غافل ازینکه وجود تو بهترین بهانه ی زندگی ام بود...بود
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 23:27  توسط مرداب...(مرتضی حیدری)  | 

متاسفم که اگه خاطره ای بوده ازتون گرفتمش..حلالم کنید

باید میرفتم

که رفتم

گاهی وقتا آدم دوراهی های بزرگی رو توی زندگیش میبینه که میخ کوبش میکنه و نمیدونه از کجا باید بره

به خدا هر قدر شما از من خاطره داشتید من صد برابرش باهاتون زندگی کردم

با بود و نبودتون

با تلخیا و شیرینیاتون

کاش رد اشک روی صفحات وب هم باقی می موند!

همه ی مطالب این وبلاگ پاک شده و تنها برای حفظ خاطره های شیرینش آدرسش رو حفظ کردم تا شاید یه روز برگشتم

شاید

...

و این سه نقطه ها تا ابد باقیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 0:14  توسط مرداب...(مرتضی حیدری)  |